خوش بودن که به همین سادگــــی نیست!
کلی ماجرا دارد...
باید تو باشـــی و باران
روی مبل ِ کنار شومینه
جامهای شـــــراب و سیگار پشتِ سیگار
گرمای دستــــهای تو باشد
لبخندت...
و چشمان ِ من خیره به این همه زیبایــی...
انگار خوش بودن به همین سادگی ست!
نوشته شده توسط نیما(مارتین) در چهارشنبه 21 دی1390 ساعت 10:31 موضوع | لینک ثابت
برای نبودن که . . .
همیشه لازم نیست راه دوری رفته باشی
میتوانی همین جا
پشت تمـــــــــامِ بغضهایم ، گم شده باشی
این روزها خوبم ، کار میکنم ، شعر میخوانم
قصه می نویسم و گـــــــــــاهی
دلم که برایت . . . تنگ میشود
تمام خیابانها را ، با یادت . . . پیاده میروم .
نوشته شده توسط نیما(مارتین) در شنبه 10 دی1390 ساعت 18:7 موضوع | لینک ثابت
برای تو ...
برای چشمهایت !
برای من ...
برای دردهایم !
برای ما ...
برای این همه تنهایی
ای کاش خــــــــــــدا کاری بکند ....!
کاش می توانستم راحت حرف بزنم ...
چیزی بگویم از دلتنگی ...
میان آدم های دلتنگی که در این اتاق مجازی جمع شدند ...
فقط می گویم منم مثل تو دلتنگم
اي كاش حوالي دل تو هم...
"باراني" بياید...
زميني تر شود...
بوي خاكي بلند شود
شايد كمي
"عاشقم" ميشدي...
باران به كنار....
لامصب اين روزها "پاييزست"...
نوشته شده توسط نیما(مارتین) در پنجشنبه 12 آبان1390 ساعت 15:30 موضوع | لینک ثابت
با من بمـــان ... آنها که رفتن شان را طـــاقت آوردم ... تـــو نبودند

نوشته شده توسط نیما(مارتین) در پنجشنبه 12 آبان1390 ساعت 15:9 موضوع | لینک ثابت

بانو ... عاشق نبوده ای تا بدانی سرت بر روی بازوانم ... امنیت تو نیست ... آرامش من است ...
نوشته شده توسط نیما(مارتین) در پنجشنبه 12 آبان1390 ساعت 15:5 موضوع | لینک ثابت
مهربانم !

رویای با تو بودن را نمی توان نوشت
نمی توان گفت
و حتی نمیتوان سرود
با تو بودن قصه شیرینی است
به وسعت تلخی تنهایی
و داشتن تو فانوسی
به روشنایی هر چه تاریکی
و...
من همچون غربت زده ای
در اغوش بی کران دریای بی کسی
به انتظار ساحل نگاهت می نشینم
و می مانم تا ابد
و تا وقتی که شبنم زلال احساست
زنگار غم را از وجودم بشوید

نوشته شده توسط نیما(مارتین) در یکشنبه 16 مرداد1390 ساعت 16:38 موضوع | لینک ثابت
کم کم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت. اینکه عشق تکیه کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند
و هدیه ها، عهد و پیمان معنی نمیدهند.و شکستهایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز
و یاد میگیری که همه ی راههایت را هم امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه ی نزاع در خود دارد
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی…که محکم هستی…که خیلی می ارزی.و می آموزی و می آموزی
با هر خداحافظی
یاد میگیری.

نوشته شده توسط نیما(مارتین) در پنجشنبه 15 اردیبهشت1390 ساعت 13:19 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط نیما(مارتین) در پنجشنبه 15 اردیبهشت1390 ساعت 11:59 موضوع | لینک ثابت

بعد از مدتها برگشتم تا فقط بگم خدایا شکرت
چند روز پیش مرگ رو به چشمام دیدم.ولی سالم برگشتم.
خدایا چقدر بزرگی چقدر توانایی
خدایا اگرچه تاوان سنگینی دادم ولی تازه فهمیدم که حکمت تو چیزیه که بنده هات اصلا سر در نمیارن و نمیتونن درک کنن.
خدایا فقط شکرت شکرت شکرت شکرت
میخوام سعی کنم چراغی رو که به دستم دادی دیگه به راحتی خاموشش نکنم.
خدایا منو ببخش و کمکم کن.
نوشته شده توسط نیما(مارتین) در شنبه 13 فروردین1390 ساعت 20:58 موضوع | لینک ثابت
تومث یه آسمونی که نداره انتهایی دلفریبه که بدونم دارم توو قلب تو جایی
تودلت یه کهکشونه،شایدم مث یه دریاست باخیال تو عجینه، حس قلبیم بی کم وکاست
توتموم فصل بودن،توتموم فصل عشقی چه قشنگ وشاعرانه ست، خاطراتی که گذاشتی
تونهایت حضوری توی قلب شاعر من تویی آرامش وایمان توی ذهن وخاطرمن
توبرام فصل بهاری که پراز شور وامیده تویه باغ پر درختی که پراز سروه وبیده
چی بگم ازمهربونیت که زیاد وبی شماره من فدای اون چشاتم حتی بدون اشاره
چه پراز سخاوتی تو، چه قدر ساده وپاکی توی اوجی اما ای جان! متواضعی وخاکی
چه پراحساسه جهانت،چقدرشگرفه وزیبا من صداتومی شناسم،ملودی ناب دریا
چقدر ترانه وشعرواسه چشام تو ساختی وقتی پرسیدم دلیلش گفتی دنیاموشناختی
گفتی قلبتو یه باره،به نگاه من تو باختی من هنوزم بی قرارم واسه سازی که نواختی
توپراز شورونشاطی،پرموسیقی واحساس ارزش تو بی نهایت،مث یه تیکه ی الماس
نوشته شده توسط نیما(مارتین) در پنجشنبه 14 مرداد1389 ساعت 11:38 موضوع | لینک ثابت

خوابیدن یعنی مردن
جدا شدن از تو
از خفتنم بیزارم
تاب تحمل نتوانم که شوی دور از چشمانم
تو بخواب دنیای من
من تو را خواهم ماند
تو بیارام
لحظه ی خفتن من مرگ تدریجی رویایی من است
کاش میشد من و تو ما بودیم
کاش میشد تو و من تو بودیم.نکند خوابیدی؟؟
آن لبان موزون
آن چشمان معصوم
مال منند
چه بخواهی و چه نخواهی
نوشته شده توسط نیما(مارتین) در چهارشنبه 6 مرداد1389 ساعت 14:42 موضوع | لینک ثابت
تقديم به تمام عاشقاني كه غمشان بهانه اي ميشود براي ابرهاي آسمان
ز بس ز ديدگــــان من گهـــر روانه ميشود
دل سياه سنگ هم ، پـــر از جــوانه ميشود
ببين ابهت مرا ، كـــه در فـــــــراق روي تو
براي ابــــر آسمان ، غمم بهانــــه ميشود
نــواي اشك و آه من ، ميان جمع بي كسي
بسي فـــراتر از غزل ، چنان ترانــــه ميشود
به روي لوح جان من ، نشسته طرح يـــاد تو
ببين كه با تو بــزم من چه شاعرانه ميشود
مخـــــواه ننگ هرزگي فتد به دامنم ، بيـــا
كه زلف من به دست باد هرزه شانه ميشود
بيــــا به خلوت شبم ، كه در پناه نــــام تو
حيات من چـــو عمــر خضر جاودانه ميشود
نوشته شده توسط نیما(مارتین) در پنجشنبه 24 تیر1389 ساعت 12:55 موضوع | لینک ثابت
دفتر خاطره هایم را من ميزدايم ز غبار ايام تابه يادم آيد روزهای غم وغصه، ماتم روزهاي غزل و باده و جام صفحه اول آن دوره كودكیم موسم پاكی روح دوره ترس پر از ابهامم از هيولا،لولو قصه های شيرين قصه يک صياد،قصه يک آهو فصل زيبائيها آرزوهای قشنگ دوره شاديها فصل بازي با سنگ **************** صفحه بعد از آن پر ز شادی و سرور موسم شمع وگل و پروانه روزهای جوانی و شعف وقت طغيان غرور عهد آغاز بلوغ و شكوفاشدن غنچه عشق دلباختن هاي عجيب يا گرفتار شدن در چنگ سحر چشم سيه دختركی پاک ونجيب **************** اما،صفحه بعد بهترين صفحه اين دفتر ذهن اولين لحظه برخورد ميان من وتو لحظه ای رويايی و برای منِ بي ياور و دوست نقطه آخر اين تنهايی ياد آنروز بخير كه گلی سرخ به تو بخشيدم وچه رويايی بود ديدن يک گل سرخ اندرآغوش گلی زيباتر ياد ايام خوش رفته بخير تو خداوند دلم بودی و من بنده ای پراحساس وميان من وتو يک جهان عشق به پاكيزگی يک گل ياس صفحات بعدی همه،پاكيزه و بكر پاک همچون برف خالی از يک كلمه يا يک حرف روزگاری شايد در دل اين صفحات نقشي از دوره پيری بزنند كه من اين سبز درختی شده ام بی برو برگ قامتم تا خورده از هجوم سرما يا كه از بارش باران وتگرگ *************** صفحه آخر اين دفتر افكار و خيال صفحه دل كندن صفحه ای تكراری در ميان همه مخلوقات صفحه پوچ شدن در هستی دست شدن ز حيات انتهای غم و اندوه، و يا سرمستی موعد بوسه خاک به تن بی جانم موعد حركت من به مكانی بی نور به سراشيبی پر وحشت گور ********************* و تو ای بي همتا ! دفترم را ديدی خاطراتم را تو جملگی فهميدی و كنون يک خواهش كه اگر يک روزی به گلستان رفتی و ميان گلها يک شقايق ديدی قدمی سويش نه به كنارش بنشين بوسه ای زن به دل سوخته اش بوسه ای باهدف بوسه به رخساره من كه دليلش اين است: دل من نيز چو او زغمت سوخته بود.
نوشته شده توسط نیما(مارتین) در پنجشنبه 24 تیر1389 ساعت 12:49 موضوع | لینک ثابت
"ساعت 10 به وقت گرینویچ
اینجا لندن
رادیو بی بی سی"
این اخرین صدای رادیوی پدرم بود که شنیدم
استکان تا نصفه از چای
لبم را سوخت
ولی دلم برای همیشه سوخت
دیگر او را نخواهم دید
ای کاش.........
راهی نیست
کاشی وجود نخواهد داشت
دلم برای همیشه سوخت...
نوشته شده توسط نیما(مارتین) در پنجشنبه 30 اردیبهشت1389 ساعت 12:24 موضوع | لینک ثابت
دوباره ،
دیواره های دلم فرو می ریزد
نکند،باز هم
انقلاب کرده است
مخمل نگاه تو
نوشته شده توسط نیما(مارتین) در پنجشنبه 30 اردیبهشت1389 ساعت 12:8 موضوع | لینک ثابت
بیا اخر این کوچه
ادامه بدهیم عشق بازیمان را
هیچ کس نیست!!
جز من و تو
و خدایی ،
که عاشق این عشق بازی های دزدکیست.
این بار ،ما شیطان را گول خواهیم زد،
اخرین این کوچه بهشت من و توست.
پیشکش به دنیای مهربون
نوشته شده توسط نیما(مارتین) در پنجشنبه 30 اردیبهشت1389 ساعت 12:7 موضوع | لینک ثابت
چقدر حرف هست و من فقط سکوت میکنم
آمدنت را سکوت کردم.
داشتنت را سکوت کردم.
رفتنت را سکوت کردم.
انتظار بازگشتت را همحالا نوبت توست...
باید در سکوت به تماشا بنشینی
سوختنم را
پشت تنهایی من که رسیدی
گوشهایت را بگیر !
اینجا سکوت
گوش تو را کر میکند
اما !
چشمهایت را باز کن
تا بتوانی لحظه لحظه ی اعدام ثانیه ها را نظاره کنی
هجوم سایه های خیال،
سرابهای بی وقفه ی عشق،
تک بوسه های سرد
و فریادهای عقیم جوانی
منظره ای به تو میدهد
که میتوانی تنهایی مرابه خوبی ترسیم کنی
نوشته شده توسط نیما(مارتین) در چهارشنبه 29 اردیبهشت1389 ساعت 17:45 موضوع | لینک ثابت
امروز هم گذشت
با مرور خاطرات دیروز
با غم نبودنت..و سکوتی سنگین
و من شتابان در پی زمان بی هدف
فقط میروم ..فقط میدوم
یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما
گرمی مهر تو را میخواهند
غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند
میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی
صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی
فقط صدایی مبهم
قول داده بودی برایم سیب بیاوری سیب سرخ خورشید
سیب سرخ امید یادت هست؟؟؟
و رفتی و خورشید را هم بردی
و من در این کوچه های تنگ و تاریک سرگردانم و منتظر
برگی از زندگی ام را ورق میزنم
امروز به پایان دفترم نزدیکم
کاش تو بودی...
وقتی که تو بودی دلم چه آرامش غریبی داشت
وقتی که تو بودی می شد تا آن سوی دلها پرواز کرد.
و پرستو ها تا دیار دور بدرقه کرد....
نوشته شده توسط نیما(مارتین) در چهارشنبه 29 اردیبهشت1389 ساعت 17:42 موضوع | لینک ثابت

باید فراموشت کنم / چندیست تمرین می کنم / من می توانم ! می شود ! / آرام تلقین می کنم /حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....تا بعد، بهتر می شود .... / فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم /من می پذیرم رفته ای / و بر نمی گردی همین ! / خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم / کم کم ز یادم می روی / این روزگار و رسم اوست ! / این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم.

نوشته شده توسط نیما(مارتین) در چهارشنبه 29 اردیبهشت1389 ساعت 17:38 موضوع | لینک ثابت
ببخش اگه تو قصه مون دو رنگ و نامرد نبودم
ببخش که عاشقت بودم خسته و دلسردنبودم
ببخش که مثل تو نشد خيانتو ياد بگيرم
اگر که گفتم به چشات بزار واسه تو بميرم
ببخش اگه تو گريه هام دو رنگي و ريا نبود
اگر که دستام مثه تو با کسي آشنا نبود
ببخش اگه تو عشقمون کم نميزاشتم چيزيرو
ببخش که يادم نمي ره اون روزاي پاييزي رو
لياقت دستاي تو بيشتر از اين نبود عزيز
نه نميخوام گريه کني براي من اشکي نريز
لياقت چشماي تو نگاه ِ پاک ِ من نبود
ببين چي ساختي از منه مغرور ِ عاشق ِ حسود
نوشته شده توسط نیما(مارتین) در چهارشنبه 29 اردیبهشت1389 ساعت 16:49 موضوع | لینک ثابت
سکوت را می پذیرم اگر بدانم٬ روزی با تو سخن خواهم گفت
تیره بختی را می پذیرم اگر بدانم٬ روزی چشمان تو را خواهم سرود
مرگ را می پذیرم اگر بدانم٬ روزی خواهی فهمید٬
که"دوستت دارم"
(( ای کاش تو ذره ای این حس را درک میکردی ))
نوشته شده توسط نیما(مارتین) در چهارشنبه 29 اردیبهشت1389 ساعت 16:41 موضوع | لینک ثابت

در زندگی به مانند ساحل آرام باش،،،تا همگان به مانند دریا بیقرارت باشند
نوشته شده توسط نیما(مارتین) در یکشنبه 22 فروردین1389 ساعت 18:16 موضوع | لینک ثابت
لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست تا بدونی نبودنت آزارم میدهد.لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پرشیار لمس کن لحظه هایم را
تویی که میدانی چگونه عاشقت هستم لمس کن این با تو نبودن ها را لمس کن لمس کن
مهم نیست که فردا چه میشود،مهم اینست که امروز دوست دارم.مهم نیست فردا کجایی،مهم اینست هر جا هستی دوست دارم.مهم نیست تا ابد با هم نباشیم،مهم اینست تا ابد دوست دارم. مهم نیست قسمت چه میشود،مهم اینست که قسمت شد دوست داشته باشم...
نوشته شده توسط نیما(مارتین) در شنبه 16 آبان1388 ساعت 12:47 موضوع | لینک ثابت
می ترسم از نبودنت و از بودنت بیشتر! نداشتن تو ویرانم میكند
و داشتنت متوقفم! وقتی نیستی كسی را نمی خواهم و وقتی هستی" تو را" می خواهم
رنگهایم بی تو سیاه است و در كنارت خاكستری ام
خداحافظی ات به جنونم می كشاند و سلامت به پریشانیم!؟
بی تو دلتنگم و با تو بی قرار بی تو خسته ام و با تو در فرار
در خیال من بمان از كنار من برو
من خو گرفته ام به نبودنت

نوشته شده توسط نیما(مارتین) در شنبه 16 آبان1388 ساعت 11:32 موضوع | لینک ثابت
اگر تو نباشی...
چه خواب باشم و چه بیدار
حتم دارم روزگار تکه کاغذیست افتاده در گوشه خیابانی دراز
خیابانی که پای هیچ عاشقی به ان باز نشده است
اگر تو نباشی...
چه در کنار پنجره بایستم
چه در شبستانی نمور و بی نور بنشینم
اشتیاقی برای دیدن افتاب ندارم
دوری تو را بی تعارف و مبالغه بگویم
حتی به اندازه یک نفس کشیدن تاب ندارم
نوشته شده توسط نیما(مارتین) در چهارشنبه 29 مهر1388 ساعت 11:44 موضوع | لینک ثابت
می بوسم و می گذارم کنار
تمام چیزهایی که ندارم را
دست هات را...
عاشقی ات را...
احساست را...
همه را
عادت احمقانه ایست
میدانم
چسبیدن به چیزهایی که ندارمشان

نوشته شده توسط نیما(مارتین) در شنبه 25 مهر1388 ساعت 14:22 موضوع | لینک ثابت
همه چیز در نبودنت ناخواناست
عشق هرگز رخ نداده !
هوایم را داشته باشی
همچنان در متن دلتنگی هایم
من اینک به دنبال سطری می گردم
که تو در آن جا مانده باشی
خوش خط و خوانا
وقتی برگهای پائیزی را در زیر پاهایت له میکنی،فراموش نکن که اونها یك روزی به تو نفس هدیه میکردند...
پائیزمبارک
نوشته شده توسط نیما(مارتین) در شنبه 25 مهر1388 ساعت 14:16 موضوع | لینک ثابت

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...
من تمام فریادها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...
تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ، اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....
مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من آموخته بود صبورانه باید جنگید ...
به من آموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...
با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...
هیچ کس این چنین سحر آمیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد دارند و با هیچ می میرند.............
نوشته شده توسط نیما(مارتین) در شنبه 25 مهر1388 ساعت 12:11 موضوع | لینک ثابت

و من هنوز عاشقم ، آنقدر که می توانم
هر شب بدون آنکه خوابم بگیرد
از اول تا آخر بی وفایی هایت را بشمارم
و دست آخر
همه را فراموش کنم
نوشته شده توسط نیما(مارتین) در چهارشنبه 15 مهر1388 ساعت 16:51 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

از سروده هاي خودم:
روزگارم پر از عـرياني و تنهائي شــد
عاقبت اين دل زخمي بچنين راضي شد
محبس دل كه زماني همه پندارم بود
تو نگو درد نبود و همه درمانم بـود
آشنائي ز پس اينهمه تنديسم نيست
شنوائي كه برايش غم دل گويم نيست
رفته پائيز چه گويم كه هنوزم پيداست
زير پاي گذر روز و شبم بـرگ بجاست
با كدامين نفسم بانگ بـرآرم يارب؟!
غم تنهـائي دل با كه بگويم يارب؟!
تن نيما پس اين سنگ شرر خم گشته
بارالها ز چه اين يوسف دل گم گشته
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY